به نام او
خبر سنگین بود
دکتر وفا غفاریان به رحمت خدا رفتند..
اولین بار با اندیشه هایشان در حلقه ی استراتژی آشنا شدم وقتی مقالات و کتاب استراتژی اثربخش ایشان را می خواندیم.
بعد که به مالک اشتر رفتم قرار بود استاد برنامه ریزی استراتژیک ما باشند ولی متاسفانه نشد. ترم های ارشد گذشت و من نتوانستم افتخار یادگیری از ایشان را داشته باشم.
برای پایان نامه، پایم را در یک کفش کردم که حتما استاد راهنمایم باشند. آن موقع معاون وزیر ارتباطات بودند و رئیس هیئت مدیره مخابرات. دیدم مرا که نمی شناسند، اگر مستقیما اقدام کنم نتیجه نمی گیرم. از معدل بالای ارشدم سوء استفاده کردم، رئیس دانشکده را واسطه کردم تا من را به ایشان معرفی کند. صحبت های تلفنی شان یادم است. خدا خیر بدهد دکتر حسنوی را (رئیس دانشکده) برایم سنگ تمام گذاشت بس که تعریف کرد. دکتر غفاریان قبول کرد که یک جلسه حضوری بروم پیششان.
سیدخندان، ساختمان مخابرات، طبقه 11.
در آن جلسه کلّی با هم صحبت کردیم. از کارم پرسیدند. از درسم. از معدلم و نمره ی یکی دو درس مربوط به استراتژی. و در نهایت پذیرفتند که استاد راهنمایم باشند. کارهای تعریف پروپوزال شروع شد. فشار کارهای شرکت در آن روزها و امتحانات پایان ترم باعث شد کم کاری کنم. یک روز ایمیل زدند که : خانم دوست محمدیان به نظر می رسد شما نمی توانید وقت بگذارید. استاد دیگری را انتخاب بفرمائید.
یخ کردم. هرچه به دفترشان زنگ می زدم اجازه نمی دادند با ایشان صحبت کنم. مخابرات هم دیگر اجازه ی ملاقات حضوری نمی داد. بدجور به هم ریخته بودم. یک هفته دویدم ولی موضوع جدی بود. دیگر نمی خواستند استاد راهنمایم باشند. بالاخره یک روز بعد از کلّی دعوا با مسئول دفترشان با بغض گفتم یعنی من نمی توانم با استادم حتی دو کلمه حرف بزنم؟ مسئول دفتر مکثی کرد و تلفن رفت روی آهنگ و سپس خودشان گوشی را برداشتند. خیلی مهربان گفتند من برای خودت گفتم. وقت نگذاری هم خودت اذیت می شوی هم من. قول دادم که جبران کنم. گفتند فلان مطلب را آماده کن و برایم بفرست ببینم چه می شود.
تمام توانم را گذاشتم و یک مطلب استاد پسند برایشان آماده کردم :)
قبول واقع شد و کار دوباره شروع شد. پروپوزال تصویب شد. متعهد شدم که هر هفته ایمیلی از پیشرفت کار برایشان بفرستم. کار جدی بود. مطالبم را به دقت می خواندند و کامنت می گذاشتند. آن روزها میل باکسم پر بود از نام دکتر غفاریان که در هر کدامش درس هایی بود برای یادگرفتن. و این روزها، در حسرت یکی از آن ایمیل ها، یکی از آن درس ها...
از آن دوران یکساله ی کار روی تز فقط همین یادم است که یکبار مدتی جواب ایمیل هایم را ندادند از دفترشان جویا شدم فهمیدم بیمارستان بستری هستند... بعد از مدتی بهتر شدند و مرخص.
نوبت به دفاع رسید. دکتر پیشنهاد دادند جلسه ی دفاع در خود همکاران سیستم (شرکت مورد بررسی تزم) و در مقابل مدیران شرکت برگزار شود. با دانشکده و اساتید داور داخلی و خارجی هماهنگ کردم. باباحاجی (خدا بیامرزدشون)، مادر جون، عمه ها، مامان و بابا و خواهر و برادر و دوست و آشنا و همکلاسی و همکار و همه آمده بودند. یک ربع به شروع دفاع مانده بود که از طرف دانشکده زنگ زدند که استاد داور داخلی خواستار لغو جلسه شده است که چرا دفاع در دانشگاه نیست..
هرچه توضیح می دادم که من با خودشان هماهنگ کرده ام و خودشان در جریان هستند قبول نکردند. خواستم تلفنی با خود استاد داور صحبت کنم و یا رودررو شویم اما حاضر نشدند این کار را انجام بدهند. عصبی شده بودم. همه آمده بودند غیر از اساتید داور و راهنما و مشاور و نماینده دانشکده.
راننده دکتر غفاریان زنگ زد تا با خود دکتر صحبت کنم. دکتر گفتند "مجبوریم جلسه را کنسل کنیم. جلسه ی بدون داور که نمی شود". گریه م گرفته بود. به شدت خودم را نگه داشتم اما تمام صدایم می لرزید. گفتم دکتر برایم مهم نیست که نمی شود. جلسه را برگزار کنید. من فامیلم از گرگان 400 کیلومتر راه آمده اند که در جلسه ی دفاع من باشند. همکارانم و مدیران شرکت، همگی برای این جلسه جمع شده اند. حالم بد بود اساسی. می دانستم درخواستم بی ربط است اما نمی توانستم قبول کنم. هیچ وقت یادم نمی رود مهربانانه گفتند "شما بگو من چه کنم؟ من همان را انجام می دهم." گفتم شما بیایید. اگر شما بیایید نماینده دانشکده هم به احترام شما می آید. گفتند من نزدیک شرکت هستم تا چند دقیقه ی دیگر می رسم. آرام شدم. ایشان آمدند. نماینده دانشکده و استاد مشاور هم آمدند. جلسه با حضور همه ی مهمانان و بدون حضور اساتید داور برگزار شد!! عالی برگزار شد. همه چیزش خوب بود. شرکت هم برای جلسه سنگ تمام گذاشت. بعد از دفاع صورت جلسه تنظیم کردند و اساتید راهنما و مشاور نمره های خود را دادند. کلّی عکس گرفتیم :) شب به یاد ماندنی بود.
فردا صبحش خود دکتر زنگ زدند که با دانشکده هماهنگ کرده اند تا من بروم یک دفاع اختصاصی برای اساتید داور مربوطه داشته باشم. بماند که آن جلسه نیز با مشکل مواجه شد و ما مجبور شدیم نامه ی اعتراضی بنویسیم و شورای دانشکده تصمیم گرفت اساتید داور داخلی و خارجی را تغییر دهد و من برای سومین بار دفاع کردم و در تمام این مدت دکتر غفاریان نه مثل یک استاد که مثل یک پدر مقتدر و مهربان پشتم ایستاده بودند. آخرش این شد که با نمره ی 19.80 پرونده ی تز کارشناسی ارشد من بسته شد..
و اینها پوسته ی ماجرا بود. نهانش این بود که من خیلی چیزها از دکتر یاد گرفتم. مفاهیم استراتژی و تفکر استراتژیک، روش تحقیق، تواضع، تخصص، جدیت، مهربانی...
می دانستم مریض هستند. می دانستم درد می کشند. اما همیشه ته دلم می گفتم خوب می شوند. خوب نشدند.. رفتند..
اندیشمند بزرگی را از دست دادیم. من این را با همه ی خامی ام می فهمم، چه برسد به آنها که با او سال ها کار کردند و معاشرت.
حیف از جانی که رفت... حیف
برای شادی روحش صلواتی هدیه کنید



