لااقل به گل ها بگوئید چرا چیده می شوند

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم/ پوشیده چه گوییم٬ همینیم که هستیم

 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
 

للحقّ

اللهم فاجعل نفسی مطمئنةً بقدرک ، راضیةً بقضائک

مشغولةً عن الدنیا بحمدک و ثنائک

...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
 

للحقّ

عزیزی به من گفت:

برام دعا کن. برام عاقبت به خیری بخواه که سخت گیر میاد انگار.

...

و من از آن لحظه، ذهن تشنه ام، سرگردان جرعه ای از این مفاهیم است:

"عاقبت"

"خیر"

"عاقبت به خیری"

...

سخت گیر میاد انگار... دعا کنید


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 


للحقّ

تقدیم به آنهایی که امروز به حالم تاسف می خورند...

قرار بود "نظام" ای ساخته شود که کمک کند به تک تک دل هایمان تا الهی تر شوند. "نظام" ای که درش "ظلم" نباشد. "فقر" نباشد. "دین کلیشه" ای نباشد. ما در این فضا دنیا آمدیم. برای این نظام، پدرانمان خون دادند و مادرانمان مبارزه کردند. دوران کودکی مان یادتان هست؟ سهم ما از جنگ، تحریم و سختی اش بود و غیبت همیشگی پدرانمان، مارش نظامی که هراز چند گاهی دل هامان را می لرزاند، و در نهایت: استقامت شیرمردان سرزمینمان برای دفاع از ایران.

اینها را شما می دانید. فقط گفتم که یادم (مان) بیاید ما که امروز رودروی همدیگر ایستاده ایم و همدیگر را متهم به بی دینی می کنیم، به دروغ و به تهمت، ما همان یار دبستانی دوران کودکی هم هستیم. همان ها که قرار بود روزی دست در دست همدیگر، این دیار را بسازیم.  

الان به جایی رسیده ایم که مردم رودروری همدیگر قرار دارند. قبول داری بدترین شیوه ی حکومت داری این است که در بحران ها مسیر را به سمتی هدایت کند که مردم به جان همدیگر بیفتند؟ قرار نبود این به قول شما "فتنه" به قول من "جنبش"، این چنین به خاک و خون کشیده شود اگر زمام دارانمان مدبرانه عمل می کردند...

فقط دشمنان قسم خورده ی ما هستند که از این اوضاع شادند. وگرنه ما نه از کشته شدن بی گناهی شاد می شویم نه از تجاوز به جوانی خوشحال می شویم نه اسارت در زندان های مملکت خویش را برمی تابیم نه راضی به سوت و کف در عاشورا هستیم نه باتوم زدن را درک می کنیم نه زندانی شدن دسته جمعی اندیشمندان (ولو مخالفمان) را توجیه می کنیم و نه هزار هزار چیز دیگر....

نگرانم... مقایسه کن مطالبه ی مردم در خردادماه و پاسخ ای که به آنها داده شد و نتیجه ای که امروز شاهدش هستیم. مقایسه کن راه پیمائی آرام 25 خرداد مردم و پاسخ ای که به آن داده شد و عاشورایی که امسال داشتیم...

نگرانم... این بازی به جنگ داخلی اگر منتهی نشود، قطعاً مقدمات حمله ی بیگانگان را فراهم می کند. به خودمان بیاییم. اگر این راه ای که تاکنون طی شده است به اینجا ختم شده است، چرا راه ای دیگر انتخاب نمی شود؟ مگر نمی گویند اشدّاء علی الکفار و رحماء بینهم؟.... مصداقش اگر این روزها و مردم سرزمینمان نیستند پس چه زمانی و چه کسانی هستند؟

...



 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
 

للحقّ

 

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاوری که آنهایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی

همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان، با نقابی متفاوت،

اما همگی جایز الخطا.

نامت را انسانی باهوش بگذار اگر توانستی انسان ها را از پشت نقاب های متفاوتشان بشناسی

و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است

 

قسمتی از دست نوشته های مهاتما گاندی

مرسی از مریم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

للحقّ

چند روزی اومدم گرگان. اینجا هنوز همه جا سبزه. هوا فوق العاده هست. جاتون خالی.

...

این روزا یه شعری دائم توی گوشم می پیچه:

عروس حضرت قرآن، حجاب آنگه براندازد

که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥
 

سلام خدا

این روزها جایت خیلی خالیست. این روزها همه بی تو بی قرار بی قرارند.

لطفاً به بنده هایت بگو که نمی پسندی آنها برای اثبات بندگی شان، دیگران را به باطل بودن متهم کنند و مسخره کنند و برای همه ی دنیا غیر خودشان متاسف باشند. بگو که این بندگی را نمی پسندی.

می خواهم دردانه ت باشم. تلاش می کنم در طعم پنیر و نان داغ صبحانه حضورت را جستجو کنم. در پیاده روی های سرشار از سکوت دنبالت بگردم. یک گاز از بی نهایت آرامش شبهایت را تجربه کنم، مثل یک گاز از یک سیب سرخ شیرین. من تو را در پشت همین چراغ قرمزهای تهران شلوغ، در پس قطره های باران های پائیزی این شهر، در لابلای سطور وبلاگ های این دنیای مجازی، من تو را در لبخندهای روزانه ی مردم دیارم جستجو می کنم. و چه آسان، چه دست یافتنی هستی اینجا. نزدیک تر از رگ گردن.

اما...

تو نبودی وقتی دشنام بود. وقتی باتوم بود. وقتی میله های آهنی و دیوارهای بلند، جدایی ها را رقم می زد. تو نبودی وقتی مسخره کردند و سکوت کردیم. وقتی تهمت زدند و فریاد کشیدیم. وقتی هرچه از دهانشان درآمد گفتند و بغض کردیم. تو باشی و کسی جرئت کند این همه غلط اضافی بکند؟

می دانی، گاهی صبر و سکوتت آن قدر عمیق می شود که آدمها فراموش می کنند که هستی.

راستی، این روزها جایت خیلی خالیست. این روزها همه بی تو بی قرار بی قرارند.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
 

للحقّخیال کن که غزالم...

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد
جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد

ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیفتد

به کار آنکه برون از بهشت گشته عجب نیست
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد

نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی
همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتند

خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
اگر چه مرغک زاری از آشیانه بیفتد...

...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

للحقّ

اینجا همه هر لحظه می پرسند:

  "حالت چه طور است؟"

اما کسی یکبار

از من نپرسید:

                   "بالت...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٠
 

للحقّ

یک دستفروش هر روز ساعت 5 به بعد می آید بساطش را کنار مغازه های بازارچه کوثر پهن می کند. بساطش کفش است. انواع کفش های مردانه و زنانه با سایزهای مختلف به قیمت های پائین. آن شب با فاطمه تا اواخر شب در پاساژهای فاز 1 پرسه می زدیم تا شاید کفش پیدا کنیم. نشد.

موقع برگشتن به خانه، کفشی از کفش های این دستفروش، نظرم را جلب کرد. اما فقط یک لنگه از آن شماره ای که من می خواستم دم دست بود. کلّی گونی های مختلف داشت و گفت که یک لنگه ی دیگرش در همین گونی هاست و خواهش کرد که منتظر بمانیم تا برایمان پیدا کند. با تلاشی عجیب گشت دنبال آن لنگه. اما پیدا نمی شد. دائم معذرت خواهی می کرد و اطمینان می داد که "ببخشید معطل شدین ها. الان پیداش می کنم. یه دقه صبر کنین". لنگه کفش پیدا نشد. البته ما یک کفش دیگر ازش خریدیم اما آن شب آن مرد برای ما زیاد درد دل کرد. اینکه فردا چک دارد و برای همین مجبور شده است خیلی از کفش هایش را امشب زیر قیمت بفروشد تا برای فردا پول داشته باشد برای چک. اینکه هر روز ساعت 5 به بعد از اداره می آید اینجا کنار خیابان تا کفش بفروشد (به جای اینکه در خانه کنار خانواده اش باشد). اینکه چند روز پیش شهرداری آمده بود و بساطش را جمع کرده بود و کفش هایش را به عنوان جریمه برده بود. اینکه...بگذریم.

نمی دانم من این روزها این قدر حساس شده ام یا واقعاً اوضاع خیلی افتضاح تر از آن است که رویمان بشود اسمش را بگذاریم جامعه ی "اسلامی".

این چه جامعه ی اسلامی است که بزرگانش می خواهند برای جهان تصمیم بگیرند و تعیین تکلیف کنند اما مردمانش اینجا شب ها از ترس پیدا نشدن فقط لنگه کفش در شلوغی بساطشان، دلشان بلرزد که نکند این مشتری را از دست بدهند.

این چه جامعه ی اسلامی است که بزرگانش میلیارد میلیارد به دیگران هبه می کنند و مردم کشور، "زندگی" یادشان رفته است بس که صبح تا آخر شب دنبال "فقط یک لقمه نان" هستند و شب تا صبح از دغدغه ی فردا و فرداهای خانواده شان خواب آرام ندارند.

این چه جامعه ی اسلامی است که همان قدر که بی حجابی زنان اذیتشان می کند، دروغ های بزرگ و بزرگان دروغ گو اذیتشان نمی کند. همان قدر که بی نمازی اذیتشان می کند، فقر و گرسنگی آدم ها اذیتشان نمی کند. ظلم را می بینند و سر را آرام زمین می گذارند و ما را محکوم می کنند که هم صدا با استکبار جهانی شده ایم و در صف دشمنان انقلاب داخل گشته ایم.

نمی دانم من این روزها به هر بهانه دلم می گیرد یا فضای جامعه این قدر به شدت خفه است.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : شهیده دوست محمدیان - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

للحقّ

من در نیمه شب های قدر می سرایم برایت از غفران خدا و از رحمات خدا و از برکات او. و تو  هم بسرای برای من از عفو خدا برای تمام خطاهایی که دانسته و ندانسته مرتکب شده ام.

...

من برایت می خواهم و تو هم برایم بخواه،

قدرت تشخیص، تا حق را از ناحق جدا کنیم.

انصاف، تا اگر حق به میل ما نبود، منصفانه بپذیریم.

جرئت، تا اگر دیدیم حق پایمال می شود جسارت ترک ساحل امن زندگی را داشته باشیم برای مبارزه ی با ناحق.

استقامت، تا اگر توان ما در برابر قدرت ناحقان، ناچیز بود، ترک مبارزه نکنیم.

وحدانیت، تا هرکسی و هرچیزی را هر چقدر هم که مقدس بدانیم، "بت" نکنیم و بدانیم ما فقط بنده ی خدا هستیم.

...

من می سرایم برای تو و تو بسرای برای من،

گفتارمان در زمین به گونه ای باشد که در آسمان ها، "مودب" صدایمان بزنند.

رفتارمان در زمین به گونه ای باشد که زمینیان با دیدن ما، یاد مهر و لطف خدا بیفتند.

عبادتمان در زمین به گونه ای باشد که عرشیان به احترام نجوای عبادت ما سکوت کنند.

هر روزمان سرشار از شادی حلال باشد،

در درس و کار و زندگی زمینی مان بهترین بهترین ها باشیم، اما لحظه ای از یاد خدا و نیاز به حضور او در زندگی مان کم نشود.

من برای تو و تو برای من... بخواهیم برای هم:

یقین قلب، اخلاص نیت، آرامش روح، سلامت جسم، فراست ذهن، خستگی ناپذیری اراده.

...

من برای ولی عصر (عج) و تو برای ولی عصر (عج)، بخواهیم برای او،

سلامتی، خشنودی، صبر، و فرج عاجل.

به هرحال،

به هر بهانه ما را شریک دعا کنید...


 
comment نظرات ()