درباره نویسنده
شهیده دوست محمدیان
من همان شبان عاشقم، سینه چاک و ساکت و غریب، بی تکلف و رها،در خراب دشت های دور، درپی تو می دوم ساده و صبور... من همان بلال الکنم، در تلفظ تو ناتوان...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



لااقل به گل ها بگوئيد چرا چيده می شوند
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم/ پوشیده چه گوییم٬ همینیم که هستیم
 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳٩٠/۱۱/٢

به نام او

خبر سنگین بود

دکتر وفا غفاریان به رحمت خدا رفتند..

اولین بار با اندیشه هایشان در حلقه ی استراتژی آشنا شدم وقتی مقالات و کتاب استراتژی اثربخش ایشان را می خواندیم.

بعد که به مالک اشتر رفتم قرار بود استاد برنامه ریزی استراتژیک ما باشند ولی متاسفانه نشد. ترم های ارشد گذشت و من نتوانستم افتخار یادگیری از ایشان را داشته باشم.

برای پایان نامه، پایم را در یک کفش کردم که حتما استاد راهنمایم باشند. آن موقع معاون وزیر ارتباطات بودند و رئیس هیئت مدیره مخابرات. دیدم مرا که نمی شناسند، اگر مستقیما اقدام کنم نتیجه نمی گیرم. از معدل بالای ارشدم سوء استفاده کردم، رئیس دانشکده را واسطه کردم تا من را به ایشان معرفی کند. صحبت های تلفنی شان یادم است. خدا خیر بدهد دکتر حسنوی را (رئیس دانشکده) برایم سنگ تمام گذاشت بس که تعریف کرد. دکتر غفاریان قبول کرد که یک جلسه حضوری بروم پیششان.

سیدخندان، ساختمان مخابرات، طبقه 11.  

در آن جلسه کلّی با هم صحبت کردیم. از کارم پرسیدند. از درسم. از معدلم و نمره ی یکی دو درس مربوط به استراتژی. و در نهایت پذیرفتند که استاد راهنمایم باشند. کارهای تعریف پروپوزال شروع شد. فشار کارهای شرکت در آن روزها و امتحانات پایان ترم باعث شد کم کاری کنم. یک روز ایمیل زدند که : خانم دوست محمدیان به نظر می رسد شما نمی توانید وقت بگذارید. استاد دیگری را انتخاب بفرمائید.

یخ کردم. هرچه به دفترشان زنگ می زدم اجازه نمی دادند با ایشان صحبت کنم. مخابرات هم دیگر اجازه ی ملاقات حضوری نمی داد. بدجور به هم ریخته بودم. یک هفته دویدم ولی موضوع جدی بود. دیگر نمی خواستند استاد راهنمایم باشند. بالاخره یک روز بعد از کلّی دعوا با مسئول دفترشان با بغض گفتم یعنی من نمی توانم با استادم حتی دو کلمه حرف بزنم؟ مسئول دفتر مکثی کرد و تلفن رفت روی آهنگ و سپس خودشان گوشی را برداشتند. خیلی مهربان گفتند من برای خودت گفتم. وقت نگذاری هم خودت اذیت می شوی هم من. قول دادم که جبران کنم. گفتند فلان مطلب را آماده کن و برایم بفرست ببینم چه می شود.

تمام توانم را گذاشتم و یک مطلب استاد پسند برایشان آماده کردم :)

قبول واقع شد و کار دوباره شروع شد. پروپوزال تصویب شد. متعهد شدم که هر هفته ایمیلی از پیشرفت کار برایشان بفرستم. کار جدی بود. مطالبم را به دقت می خواندند و کامنت می گذاشتند. آن روزها میل باکسم پر بود از نام دکتر غفاریان که در هر کدامش درس هایی بود برای یادگرفتن. و این روزها، در حسرت یکی از آن ایمیل ها، یکی از آن درس ها...

از آن دوران یکساله ی کار روی تز فقط همین یادم است که یکبار مدتی جواب ایمیل هایم را ندادند از دفترشان جویا شدم فهمیدم بیمارستان بستری هستند... بعد از مدتی بهتر شدند و مرخص.

نوبت به دفاع رسید. دکتر پیشنهاد دادند جلسه ی دفاع در خود همکاران سیستم (شرکت مورد بررسی تزم) و در مقابل مدیران شرکت برگزار شود. با دانشکده و اساتید داور داخلی و خارجی هماهنگ کردم. باباحاجی (خدا بیامرزدشون)، مادر جون، عمه ها، مامان و بابا و خواهر و برادر و دوست و آشنا و همکلاسی و همکار و همه آمده بودند. یک ربع به شروع دفاع مانده بود که از طرف دانشکده زنگ زدند که استاد داور داخلی خواستار لغو جلسه شده است که چرا دفاع در دانشگاه نیست..

هرچه توضیح می دادم که من با خودشان هماهنگ کرده ام و خودشان در جریان هستند قبول نکردند. خواستم تلفنی با خود استاد داور صحبت کنم و یا رودررو شویم اما حاضر نشدند این کار را انجام بدهند. عصبی شده بودم. همه آمده بودند غیر از اساتید داور و راهنما و مشاور و نماینده دانشکده.

راننده دکتر غفاریان زنگ زد تا با خود دکتر صحبت کنم. دکتر گفتند "مجبوریم جلسه را کنسل کنیم. جلسه ی بدون داور که نمی شود". گریه م گرفته بود. به شدت خودم را نگه داشتم اما تمام صدایم می لرزید. گفتم دکتر برایم مهم نیست که نمی شود. جلسه را برگزار کنید. من فامیلم از گرگان 400 کیلومتر راه آمده اند که در جلسه ی دفاع من باشند. همکارانم و مدیران شرکت، همگی برای این جلسه جمع شده اند. حالم بد بود اساسی. می دانستم درخواستم بی ربط است اما نمی توانستم قبول کنم. هیچ وقت یادم نمی رود مهربانانه گفتند "شما بگو من چه کنم؟ من همان را انجام می دهم." گفتم شما بیایید. اگر شما بیایید نماینده دانشکده هم به احترام شما می آید. گفتند من نزدیک شرکت هستم تا چند دقیقه ی دیگر می رسم. آرام شدم. ایشان آمدند. نماینده دانشکده و استاد مشاور هم آمدند. جلسه با حضور همه ی مهمانان و بدون حضور اساتید داور برگزار شد!! عالی برگزار شد. همه چیزش خوب بود. شرکت هم برای جلسه سنگ تمام گذاشت. بعد از دفاع صورت جلسه تنظیم کردند و اساتید راهنما و مشاور نمره های خود را دادند. کلّی عکس گرفتیم :) شب به یاد ماندنی بود.

فردا صبحش خود دکتر زنگ زدند که با دانشکده هماهنگ کرده اند تا من بروم یک دفاع اختصاصی برای اساتید داور مربوطه داشته باشم. بماند که آن جلسه نیز با مشکل مواجه شد و ما مجبور شدیم نامه ی اعتراضی بنویسیم و شورای دانشکده تصمیم گرفت اساتید داور داخلی و خارجی را تغییر دهد و من برای سومین بار دفاع کردم و در تمام این مدت دکتر غفاریان نه مثل یک استاد که مثل یک پدر مقتدر و مهربان پشتم ایستاده بودند. آخرش این شد که با نمره ی 19.80 پرونده ی تز کارشناسی ارشد من بسته شد..

و اینها پوسته ی ماجرا بود. نهانش این بود که من خیلی چیزها از دکتر یاد گرفتم. مفاهیم استراتژی و تفکر استراتژیک، روش تحقیق، تواضع، تخصص، جدیت، مهربانی...

می دانستم مریض هستند. می دانستم درد می کشند. اما همیشه ته دلم می گفتم خوب می شوند. خوب نشدند.. رفتند..

اندیشمند بزرگی را از دست دادیم. من این را با همه ی خامی ام می فهمم، چه برسد به آنها که با او سال ها کار کردند و معاشرت.

حیف از جانی که رفت... حیف   

برای شادی روحش صلواتی هدیه کنید

 

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳٩٠/۸/۱٦

بارون قشنگی داره میاد.

این سوال زندگیم بوده. اگه ایده ای در موردش دارین خوشحال میشم بشنوم.

در ماجرای قربان، چطور حضرت ابراهیم (ع) مطمئن شده این دستور به ذبح که داره می شنوه از طرف خداست و نه شیطان؟ باشه خواب. باشه سه بار. کفایت می کنه؟ دستور، دستور کشتن یک آدم دیگه هست. از نظر عقل دنیایی، غیر عقلانیه.

حضرت این دستور را به این صورت تعبیر نکرد که:

این فرمان شیطانه. می خواد با این کار نه تنها دردانه ی خودم را با دست خودم بکشد، بلکه از من تصویر یک فرد دیوانه ای در میان پیروانم ایجاد کند. فردی که تعادل روحی ندارد و اعتقاداتش با توهمات در هم شده است و دیگر حرف هایش درباره ی خدا هیچ اعتباری ندارد و مگر خدای عادل و عاقل، دستور به ذبح می دهد؟ این مرد به بیراهه کشیده شده است. و ...

حضرت این دستور را به این صورت تعبیر کرد که:

فرمان، وحی خداست. تمام شد. نه دلیل، نه برهان، نه نتیجه، هیچ کدام مهم نیست. فرمان، وحی خداست.

چطور تشخصی دادند مرز باریک بین این دو تعبیر را؟

یک پاسخش شاید این باشد که حضرت از همان کانالی که از خدا تاییدیه های حضور خدا را گرفت، از همان کانال هم این دستور را دریافت کرد. مثلا همان کانالی که با خدا ارتباط برقرار کرد و نشانه خواست برای یقین قلبش، و خدا دستور داد پرندگان را بکشد و قطعه قطعه کند و از روی کوه ها بخواند و با چشم خودش معاد جسمانی را ببیند، حالا خدا از همان کانال این دستور را به گوش حضرت رسانده است. کانال همان کانال است، پس صدا صدای خداست، حجت تمام است.

...

داستان گذشتگان نشان می دهد خدا قبل از امتحان هایش، Confirmation از خودش نشان می دهد. وقتی خودش را به بنده اش عرضه می کند و حجت تمام می شود، آن وقت، وقت امتحان است که آیا آیاتی که نشانت دادم را "باور" کردی یا فقط دیدی و شنیدی و حالا مصلحت ایجاب می کند تکذیب کنی؟ ...

وارد شدن به دنیای Confirmation های خدا احتمالاً باید خیلی جذاب باشد. احتمالاً دنیای خیلی قشنگی است دنیایی که فقط تو هستی و خدا و خدانمایی های خدا. لحظه هایی که جرئت پیدا می کنی، سرت را بالا می گیری و از آن عظمت لایتناهی، Confirmation می خواهی و او چنان لبریزت می کند که مست می شوی که خدایا واقعاً با منی؟ پشت سرت را نگاه می کنی شاید معصومی، نبی ای، عارفی، کسی ایستاده و خدا دارد با او صحبت می کند. بعد می بینی نه، خودت هستی. خدا با توست. "خدا فقط خدای آدم های خوب نیست. خدای ادم های خلافکار هم هست. و فقط خداست که بین بندگانش فرق نمی گذارد." خدا Confirmation اش را به تو نشان داده. و تمام! لحظه های سختی در انتظار توست.. منتظر امتحان های خدا باش. امتحان هایی که از همان کانالی که خودش را به تو نشان داده برایت رقم می زند. آیه ی صریح قران است که نمی گذارد بی امتحان برای خودت زندگی کنی. دنیا پر از Confirmation های خداست. Confirmation های با ابهت، امتحان های با ابهت می طلبد. حواست باشد از خدا چه می خواهی شهیده      

عجب رعد و برق های عظیمی داره میزنه

پ.ن 1: زیاد نوشتم

پ.ن2: تکه ای از دیالوگ مارمولک بود اونی که ایتالیک کردم

پ.ن3: عید مبارک :)

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳٩٠/٦/٧

سلام

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/۱٠/٢۱


للحقّ

اینهایی که زندگی شان بی هیاهوست.. دغدغه شان فقط یکی است. بقیه ی دنیا برایشان سوسک است. هی حرص نمی زنند. نگران نیستند. سخت نمی گیرند. اینهایی که پولشان از پارو بالا نمی رود، نه اینکه نتوانند پول در بیاورند، نه. چون نمی خواهند زندگیشان را روی این موضوع بگذارند. و اگر اراده کنند می توانند بهترین Money maker های دنیا بشوند. اینهایی که در طبقه ی متوسط قدرت جامعه اند. نه اینکه نتوانند خودشان را به راس هرم برسانند، نه. وقت شان را برای این کار نمی گذارند. اینهایی که Best practice های مذهب هم نیستند. روحانی کار درست و عارف با کرامات نیستند. اصلا خلق خدا نمی شناسدشان. بیشتر از زمین، آسمان آنها را می شناسد. آیه های قرآن آنها را می شناسد. اینهایی که در همین حرف های ساده ی روزمره می توانی به قلب "تنهاپرستشان" پی ببری. اینهایی که خدا خدا را توی بوق و کرنا نمی کنند. وبلاگ 2000 خواننده ای و جلسات 1000 مخاطبی و کتاب های 20000000 خواننده ای ندارند. اینهایی که دارند زندگیشان را می کنند مثل هر آدم عادی عادی عادی. گناه، شاید، وقتی، گاهی برایشان پیش بیاید اما بیشتر از اینکه از آبرو و اعتبار و جهنم بترسند، از شرم در برابر او می سوزند. اینهایی که اشک هایشان و عشق بازی هایشان بیشتر در تنهایی شان است تا در جمع. اینهایی که در همین مکالمات روزمره شان حس می کنی که خدا از زبان آنها با تو حرف می زند. اینهایی که در میان جمع هستند، شدید. اما دلشان، بدجور جای دیگریست. اینهایی که شیطان را به زانو درآورده اند، بس که سهل ممتنع هستند. نمی دانم می دانی چه می گویم یا نه. خودم هم نمی دانم. توصیف نشدنی اند. فقط می دانم خودِ خودِ خدا برایشان فتبارک الله می خواند. نه اینکه به تهِ کمال رسیده باشند که خدا برایشان فتبارک الله بخواند ها، نه. در قدم به قدم و مرحله به مرحله که پیش می روند، خدا برایشان می خواند. مبهم است می دانم، اما شاید تو هم در زندگی به این آدما برخورده ای. یکی، دو تا. حداکثر 5-6 تا. کمند. خیلی کم. ناپیدا اند. پاکند. وجودشان آرامش است. ممکن است گاهی از دستشان عصبانی شوی و حرص بخوری، اما به طرفه العینی برمی گردند همان جای اولیه ای که در دلت برای خودشان باز کرده اند. یکی دوتایشان برای کلّ زندگیت کفایت می کند. چون کافی اند. عشقشان به او، حقیقی است. پرستیدنی ست عشق این آدمها. پرستیدنی است معشوق این آدمها. خدای این آدم ها.

...

پ.ن: مثال ثروت و قدرت و مذهب را که زدم، منظورم این بود که "دغدغه ش" را ندارند. نه اینکه پس بزنند.    


نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/٩/۱٤

للحقّ

نامه ی امام (ع) به سران قبائل کوتاه بود.

1-      "فَانَّ السُّنَّة قد اُمیتَت" سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از میان جامعه اسلامی رخت بر بسته است و مرده است.

2-      و البِدعَةَ قد اُحییت؛ در دین، بدعت و تغییرات ایجاد کرده‌اند.

همین کافی است برای قیام. برای کشته شدن قران ناطق، و برای ریخته شدن خون خدا بر خاک محزون نینوا...

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو...


سیاه پوشیدن برای او، فخر ملکوت و جبروت است. و فخر دو چندان ما.

اما نکند سهم ما از محرم فقط سیاه پوشیدن باشد. دغدغه ی امام (ع)، چیز دیگری بود.

...

 

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/۸/٢۳

للحقّ

تکه های روحت، ایمانت، و آرامشت هرکدام بر روی کوهی جامانده اند و تو ابراهیم وار فریاد می زنی تا به اذن خدا دوباره جمع شوند و جان بگیرند...

طاقت بیار عزیزم. خدا همین نزدیکیهاست و نگاهت می کند. اذن خدا را جدی بگیر.

...

دعا کنید لطفا

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/٧/٢۸

للحقّ

وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَّسَّهُ...

و هرگاه آدمی را رنج و زیانی رسد همان لحظه به هر حالت باشد خوابیده و نشسته و ایستاده ما را به دعا می خواند

و آنگاه که رنج و زیانش را بر طرف سازیم، چنان میرود که گویى ما را براى گرفتاریى که به او رسیده بود نخوانده است

...

یونس. 12

 

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/٦/٢۳

للحقّ

زندگی که شلوغ پلوغ می شود یهو یادت می افتد قرار گذاشته بودی* دلمشغول جایی دیگر و کسی دیگر باشی. کسی که جاری است در لحظه هایت. تازه فهمیده ام مشغولیت های زندگی زیادند. با گذشت زمان، کمتر نمی شوند که بیشتر می شوند. همین الان که دارم می نویسم هزار موضوع باز و نیمه باز و هنوز باز نشده در ذهنم رژه می روند و منتظرند به کارشان رسیدگی شود.

"بلی" را گفتیم اما برای وفای به عهدمان منتظر شدیم. منتظر شدیم که وقت ش برسد. و انتظار شد عادتمان و "بگذار بعد از اینکه این کار را تمام کردم" شد بهانه ی همیشگی ما به این دل لامذهب ِ بی قرار ِ مظلوم ِ بغض کرده.

و مشغولیت ها زیاد شد و ما مشغول تر شدیم. مشغول خواندن برای امتحان هفته ی بعد. مشغول رسیدگی به وضعیت افتضاح دندان ها. مشغول پرداخت قبض موبایل. مشغول مجلس ترحیم این، عروسی آن. مشغول اینترنت. مشغول اثبات حقانیت خودمان. مشغول اعتراض برای خطای دیگران. مشغول بحث با این، صحبت با آن. مشغول رفتن، آمدن، خوردن، خواندن، نوشتن، خوابیدن، خریدن. مشغول ظاهراً دینداری..

و این روزهای من اوج این حالات است. اوج مشغولیت هایی که نباید و قرار نبود که مشغولم کنند، ولی کردند. و کاش یک روز، بالاخره یک روز، یاد بگیرم که با همه ی اینها زندگی کنم ولی مشغول شان نباشم. کاش یک روز بیاید و من سر برگردانم و برایت بخوانم

مرغ دل ما را که به کس رام نگیرد

آرام توئی

دام توئی

دانه توئی، تو

 * قالوا بلی

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/٥/٢۱

للحقّ

و این روزها کسی، کسی "بزرگ" که به قدر فهم ما نیاید، کسی به نهایت بی نهایت، کسی لامکان و لا زمان، کسی به خدایی خدا،

برای ما، برای ما ی "کوچک"،

عرش را فرش کرده است و به انتظار لحظه های شاد "میهمانی" نشسته است.

 

تا به بهانه ی این روزها بخواهیم:

اسئلک

            حبّک

                   و حبّ من یحبّک

                                     و حبّ کلّ عمل ٍ یوصلنی الی قربک...

نظرات ()



 
نویسنده: شهیده دوست محمدیان - ۱۳۸٩/٥/٢

للحقّ

پر از انرژی و امید. بانویی بی نظیر که کسب و کارشان مشاوره مدیریت است. در برگزاری مراسم یادبود افسانه، با او آشنا شدیم. آمده بودند تا به ما کمک کنند مراسم را برگزار کنیم. چند سال پیش، تنها دختر و درواقع تنها فرزندشان را بر اساس سرطان از دست می دهند و از آن موقع، در یک موسسه ی خیریه ی حمایت از بیماران سرطانی مشغول می شوند. وجودشان آرامش است.

پنجشنبه دعوت مان کردند خانه شان، میهمانی.  

از میدان شهید بهشتی به سمت درکه، به کوچه باغ های درکه می رسیم. در کوچه ی "بی بی گل" ماشین را پارک می کنیم و پیاده می شویم. محو فضا شده ایم بس که با صفاست اینجا. سبز، با دیوارهای آجری یا کاه گلی پوشیده از برگ های سبز.

ما را راهنمایی می کند به داخل خانه. خانه که چه عرض کنم! به تکه ای از بهشت.

برایمان در حیاط، صندلی و میز چیده است. میوه و شیرینی و شکلات روی میز است. یک حوض دایره ی آبی رنگ که سردی آبش تا استخوانت را خنک می کرد. یک حیاط فرش شده با تکه سنگ های ریز. و یک خانه ی ساده گوشه ی حیاط. باقی اش همه درخت بود و سبزه و گل و گیاه. نمی شد حس زیبایی شناسی ات را سرکوب کنی و با وقار بنشینی روی صندلی! سه چهار دوری در حیاط زدیم تا بالاخره نشستیم. و خانم صفوی هم بعد از پذیرایی در کنار ما نشستند. شروع کردند به حرف زدن.

از اینکه برای درمان دخترشان تا فرانسه هم رفتند اما آخر به این نتیجه رسیدند که ایران از نظر درمان سرطان خیلی جلوتر از سایر کشورهاست.

از اینکه بسیاری از خانواده های درگیر این موضوع، نگران تامین هزینه های کمرشکن درمان بیماری هستند.

تاکید داشتند که در هر اتفاقی نیمه ی پر لیوان را ببینیم. اینکه در هر اتفاقی خیر ای نهفته است. می گفتند خدایی که گل به این زیبایی را آفریده است مگر ممکن است جز خیر، جز عشق، جز زیبایی بیافریند؟؟ یقین بود که در صحبت هایشان موج می زد.

کلّی عکس گرفتیم! کلّی خندیدیم. کلّی خوردیم! موسیقی گوش کردیم. برایمان شعر خواندند:

ما گمان داریم او در کعبه است                    جای او کی اندرون جعبه است؟

جای او هم در زمین و آسمان                      جای او در سینه های عاشقان

جای او در چشم آهو، زلف بید                    جای او هر جا نگاهی آرمید...

جای او در سبزه، در گل، در علف                 جای او در زیر دریا در صدف

جای او در موج و طوفان، جزر و مد                جای او در قل هو الله احد

جای او در جان ما اندر حیات                                   جان ما در جای او بعد از وفات

ای دریغا یار ما را در کنار                             ما ولی عمری به دنبال نگار

در پس هر چهره ای سیمای اوست              ما ولی غرقیم در سیما و پوست

روز و شب در فکر و در کار گلیم                    بی سبب در انتظار ساحلیم

دیده ی ما بسته شد بر خویش ما               دیگران آزرده از تفتیش ما

خلوت و بیرون ما از هم جداست                  کی خدا در این دوروئی های ماست؟

شعر موسی و شبان را خوانده ایم               بازهم چوپان عاشق رانده ایم

ما شبان را کج کنیم از راه راست                 چون یقین داریم وصل از راه ماست.

...

طولانی شد دست نوشته ام. اما نوشتم تا بماند به یادگاری. صبحش من عصبی بودم و پر از خودخوری. اما غروب، در مقابل بانویی نشسته بودم که نمونه ی صبر بود و آرامش و شادی. و از خودم خجالت کشیدم.

نوشتم تا یادمان نرود سلامتی مان را. و اینکه خوب است اگر بتوانیم هرکدام از ما هم هر شکل که می توانیم کمک کنیم.

همین.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »